أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

36

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

حامل حسى باشد لطيف كه آن روح است بخلاف آورده بعد از ان يعنى بعد از آورده از اعضاى مفرده اغشيه باشد و اغشيه اجسامى چنداند كه متشنج شده‌اند از الياف اعصاب و محيط شده‌اند باجسامى ديگر از براى آنكه آن عضو را سطحى باشد بيحس چنان كه در نظر حس پديد نباشد و ديگر از فوائد حفظ شكل آن عضو بود و هيئت لائق به او ديگر از براى تعلق عضوى باشد از عضوى ديگر چون تعلق كرده از پشت و جگر يا سپرز از پهلوها و دل از سينه و اعضاى كه حس ايشان بسبب اغشيه باشد حس ايشان عرضى بود و احساس بالم و انفال بالعرض مىكند مثل ريه و كليه و جگر و سپرز و امثال اين اعضا بعد از ان جمله اعضاى مفرده لحم باشد كه داخل بود در خلل اعضاى ذى فرج تا آن را قوى سازد و اعتماد به آن عضو توان كردن و اما شحم و سمين از باب تكميل حالة لحم‌اند ديگر بدانكه هر عضو را فى نفسه در او قوتى باشد غريزى كه به آن قوت امر تغذيه و تنميه و توليد را تمام مىكند و اين قوت بمثابه باشد كه اگر ان مبدا كه غير او باشد مثل كبد به او مدد نرسد آن عضو را از ان فعل كه تغذيه و تنميه قصورى نشود و ليكن چون حكمت مقتضى آنست كه بدن آدمى مثل بستانى باشد كه از چشمه آب‌خورش دارند به اعضاى كه مبدأ نباشد از مبدء ديگر مددى مىرسد چنان كه از جگر قوت جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و غاذيه و ناميه و مولده بديگر اعضا مىرسد و چون اين نسبت محقق گردد چهار صورت پديد مىشود اختلاف در مبادى قوى يكى آنكه مبدأ اعضاء شود و قبول نكند دوم آنكه هم اعطا كند و هم قبول كند سوم آنكه قبول كند و اعطا نكند چهارم آنكه نه اعطا كند و نه قبول پس آنچه معطى مطلق بود در بدن مثل دل باشد كه در ابتداء از مبدأ فياض يا از نفس ناطقه به او قواى ضرورى بدن فائض شده است و ديگر احتياجى ندارد بلكه همه به او احتياج دارند و او را به كسى احتياج نبود دوم عضوى باشد كه هم معطى بود و هم قابل مثل جگر كه قوت طبعى را از دل قبول كرده است و بديگر اعضا اعطاء مىنمايد سوم مثل ديگر اعضا از استخوان و غضروف و رباط و غشا و وتر و لحم كه سمين قبول مىكند از كبد قوت را و به ديگرى نمىرسانند چهارم مثل لحم و استخوان غير حساس كه نه از جگر قوت مىگيرند بلكه به همان قوت غريزى خود تغذيه مىنمايند و نه ديگر را قوت مىدهند و اين چهار عضو را همچنانكه معطى و قابل و غير معطى غير قابل و قابل معطى و قابل غير معطى مىگويند رئيس مطلق و مرؤس مطلق و رئيس مرؤس و غير رئيس غير مرؤس هم مىگويند و در دو عضوى كه يكى قابل و معطى بود مثل جگر و ديگرى كه قابل غير معطى بود خلاف نشده كه لحم و عظم قبول قوت از كبد مىكنند و به غير آن اعظا نمىكنند اما در دو قسم ديگر از اعضا يكى معطى مطلق بود و ديگرى غير قابل غير معطى خلاف است ميان اطبا يا كبير فلاسفه كه آن ارسطو باشد و او مىگويد كه اين عضو را كه قلب است در بدن و فطرت از مبدأ فياض قبول اين قوت كرده است و از انجا بديگر اعضا مىدهد از قوت تغذيه و تنميه و توليد مثل و از قوت ترويح و احداث قوت حيوانى و احداث حس و حركت كه همه از جانب او بديگر اعضا مىشود و از غير او به او چيزى نمىرسد و اما قومى از اطبا و از اوائل حكما قائل نيستند بعضو چنين كه معطى مطلق باشد و از ديگرى قبول قوتى نكند بلكه دل همچنانكه اعطاء قوت حيوانى مىكند به غير قبول قوت تغذيه و تنميه مىكند از كبد پس به اين عضو نيز هم معطى و قابل باشد نه معطى غير قابل و قول ارسطو در نزد تحقيق و تدقيق نظر بصواب اقرب بود از قول غير و قول اطبا در بادى النظر اظهر باشد اما در عضوى كه غير قابل باشد و غير معطى خلاف كرده‌اند اطباء در ميان خود و گفته‌اند كه نمىتواند بود كه عضوى باشد كه به همان قوتى كه در غريزى او بود كافى باشد او را در امر تغذيه و تنميه و توليد مثل چه جاى جذب قوت حيات و استعداد ديگر قوى بلكه در به دو فطرت ايشان از كبد يا از مبدأ ديگر بايشان قوتى فائض شده است كه به آن قوت اتمام امر تغذيه و تنميه و توليد مىنمايند و درين امر ايشان را احتياج بفيضان جديدى در امر افاضهء قوت نيست و قومى ديگر قائل‌اند بانكه به همان غريزى كه در بعضى اعضا بود مثل استخوان و لحم غير حساس و امثال اينها امر تغذيه و تنميه و توليد مثل را اتمام مىنمايند بىآنكه از مبدئى مثل كبد در به دو فطرت يا وقتى كه ديگر فائض شده باشد بلكه به همان فيضان مبدائى و صورت نوعى اتمام فعل تغذيه و تنميه مىنمايد و اين دو قول را اگرچه زياده بعدى در ميانه نيست اما بر طبيب تكليف مخرج حق ازين دو راى نيست ازين حيثيت كه او طبيب است و ليكن بايد كه در اختلاف اول كه ميان ارسطو است با اطباى همين داند كه دماغ مبدأ حس و حركت اراديست و جگر مبدأ تغذيه و تنميه است خواه كه مبدأ اين قوى قلب باشد و مظهرش اين اعضا كه دماغ و كبد است و خواه كه